پذيرش سايت > از زندگی > زنی از زنان ما!
درددلهایش تمامی نداشت. یک لحظه بیاختیار اشک به چشمانش میآمد و لحظهای دیگرمیخندید و مفتخربود از این که امروز زن آبرومندی است که با تکیه بر تلاش و قدرت ارادهی خودش با تمامیی ناملایماتی که میتوانسته بر سر یک زن در چنین جامعهای برود یکتنه مبارزه کرده و همچنان درهم نشکسته است. من هم مفتون قصهی پرغصهی صبر و تحمل و استقامت و مبارزه و یأس و امیدهایش شدم... به افسانهای تلخ بیشتر شبیه بود تا حکایت سرگذشت واقعی یک زن دردکشیده ولی عزتمند!
در نوجوانی به عقد مردی که بیست و چند سال از خودش بزرگتر بوده و پیش از این زن و فرزند داشته، درمیآورندش. از او صاحب چهار فرزند میشود. مرد به بیماری روانی مبتلا بوده و در طول زندگی مشترک بارها او را به بدترین اشکالی مورد ضربوجرح قرار میداده. جنون ادواری شوهر، امنیت جانی را از این زن و فرزندانش سلب نموده بوده. بارها زن را تهدید به قتل کرده، با سوءظنی که داشته زن و فرزندان را در خانه حبس میکرده، یکبار خانه را با بنزین به آتش کشیده که تمام دارایی زندگیشان و جهیزیهی دحترشان را که با مشقت فراهم شده بود به باد فنا میدهد. با کندن چاهی در زیرزمین منزل، نقشهی قتل این زن را میکشد تا او را در آنجا مدفون سازد و همسایگاناند که متوجه میشوند و نیتاش برملا میشود. قاتلی را اجیر میکند که در ازای فقط صدهزارتومان کمر به قتل این زن بسته بود اما با روبروشدن با این زن و خلوص نیتی که در کلامش میبیند از ارتکاب به این قتل منصرف میشود و دو سال بعدتر راز این توطئه در ادارهی آگاهی برایش فاش میشود و ... بارها پس از این که جرائم مرد آشکار میشده و به زندان میافتاده، دل این زن به رحم میآمده و به آزادشدنش از زندان در پی ناله و زاریهایش رضایت میداده است؛ چرا که معتقد بوده او بیمار است و... تا سرانجام موفق میشود علیرغم قبحی که طلاق در میان خانوادهاش داشته به انجام طلاق مبادرت کند و از این زندگی هولناک رها شود. 17 سال است که زندگیاش را از طریق رانندگی سواری پیکان به عنوان تاکسی فرودگاه مهرآباد تهران میگذراند. پیکانش فرسوده و قدیمی است (مربوط به اواخر دههی 40) اما با توجه به فشارهزینههای زندگی و تأمین معاش و جهیزیهی دخترانش - که یکییکی به خانهی بخت فرستادهشان- ، امکان تبدیل آن را به اتومبیل بهتری نداشته تا لااقل شرایط پیوستن به آژانس تاکسیرانی فرودگاه را پیدا کند. به شیوهی مسافرکشی کار میکند و گاه لاجرم شبانهروزی، تا چرخ زندگی بچرخد. یکبار از شدت بیخوابی نیمههای شب در مسیر بازگشت به منزل تصادف میکند که خودش مجروح و ماشیناش به لاشهای تبدیل میشود و به طور معجزهآسایی فقط با همت و نیت خیر افرادی از اهالی محل که او را میشناختند و با گرفتن وامهای سنگین از پس هزینههای تعمیر ماشین برمیآید تا باز بتواند با ماشیناش کار کند و منبع درآمدی داشته باشد. بارها به مرحلهای میرسد که ناامیدی بر او مستولی میشود اما استقامت میکند و... امروز مهمان گرانقدر من بود!
با ایشان از طریق این پست هدی عزیز آشنا شدم که چه زیبا نوشته بود از ماجرای آشناییاش با این زن ستمکشیده ولی مصمم و با اراده و قابل تقدیر. از هدیی عزیز متشکرم که فرصت آشنایی و دیدار امروزم با ایشان را مهیا کرد. مرتب اگرها شکل میگیرد در ذهنم! اگر این زن در شرایطی زندگی میکرد که در نوجوانی او را شوهر ندهند، اگر اختیار میداشت تا تحصیل کند و خیلی زودتر از اینها مسیر زندگی خود را عوض کند. اگر قانونی حاکم بود تا حمایتاش کند در مقابل ادامهی زندگی در کنار فردی که بیماری روانیاش با اولین موارد ضرب و شتم و خشونت خانگی آشکار شده است، اگر زنان ما جوری بار میآمدند که تسلیم فرهنگ بسوزوبساز نشوند که دلسوزیهای نابجا یا تردیدهایش او را از تصمیم به طلاق در شرایط ناامنی جانی و مالی باز دارد، اگر... اگر... اگر! اگر میتوانستیم شرایط زندگی زنان را تغییر دهیم...
نظرات
|
چه زیبا بود اگر می توانستیم شرایط زندگی حتی یک زن را تغییر دهیم و شاید این زن مادرمان بود . |
|
و چقدر زيادند شبيه اين زن و زنان!و چقدر نجيب و باشرافت است او که تن به هر کاري نمي دهد براي نان در آوردن! و چقدر پر ادعاست دولت اسلامي ما که غافل است و بي خبر از همه اينها! و چقدر زيبا و نيکو است فکر کردن و کمک کردن به اينان چون شما! و البته ..... بگذريم. |
|
"اگر زنان ما جوری بار میآمدند که تسلیم فرهنگ بسوزوبساز نشوند که دلسوزیهای نابجا یا تردیدهایش او را از تصمیم به طلاق در شرایط ناامنی جانی و مالی باز دارد،" .... شیرین عزیز! اگر همین جمله شما تحقق میافت.بسیاری از ستمها خود به خود در نطفه خفه میشد! 2- دردناک بود وبسیار قابل درک! |
|
ممنون از همه صبر و بزرگواري دوست داشتني تون . خانم دکتر منم با اوون خانم موافقم که موقع برگشتن به من گفت : خانم دکتر رو از چند تا روحاني روي هم بيشتر قبولش دارم :) گفتم که : از هزاران تن يکي تن صوفيند مابقي در سايه او مي زيند . |
|
چه زن عجیبی. چه سرنوشتی. قابل تقدیرن این آدمها |
|
و خیلی وقتها به این فکر میکنم که چقدر بعضی چیزهایی که اختیارش چندان دستِ خود شخص نیست میتواند زندگیی او را تغییر دهد: کشوری که در آن به دنیا آمده، خانوادهای که در آن بزرگ شده، شهری که در آن متولد شده، یا مثلا یکی دو امتحان و چیزهایی از این دست. عادلانه نیست از نظرم. |
|
باسلام وصبح بخیر سرکارخانم احمدنیامتشکرم ازایمیل شما یه زحمت بکشید و ازمیان اینهمه دوستان واساتید وارسته ودوستارانتان یه استاددرزمینه حسابداری که اولاً باحوصله باشه دوماً درزمینه صنعتی ویابازرگانی تبحر وتجربه داشته باشه وسوماً ترجیحاً درزمینه واردات شمش و... تجربی کارکرده باشند . naderroodaki@yahoo.com صمیمانه از زحمات شماسپاسگذارم (( خیلی دوست داشتم همسرم هم به وبلاگ شمامی اومد ولی بدلیل اینکه بدآموزی داره اصلاً چنین پیشنهادی بهش ندادم !!؟؟؟!)) پیروزوکامیاب |
لينکها
تگ ها
آرشيو ماهيانهنوامبر 2004
دسامبر 2004
ژانویه 2005
فوریه 2005
مارس 2005
آوریل 2005
می 2005
جون 2005
جولای 2005
آگوست 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویه 2006
فوریه 2006
مارس 2006
آوریل 2006
می 2006
جون 2006
جولای 2006
آگوست 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
ژانویه 2007
فوریه 2007
مارس 2007
آوریل 2007
می 2007
جون 2007
جولای 2007
آگوست 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویه 2008
فوریه 2008
مارس 2008
آوریل 2008
می 2008
جون 2008
جولای 2008
آگوست 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویه 2009
فوریه 2009
مارس 2009
آوریل 2009
می 2009
جون 2009
جولای 2009
آگوست 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
دسامبر 2009
ژانویه 2010
فوریه 2010
مارس 2010
آوریل 2010
می 2010
جون 2010
جولای 2010
آگوست 2010
جستجو