پذيرش سايت > از زندگی > زنی از زنان ما!

19 ژانويه 2006

زنی از زنان ما!

درد‌دل‌هایش تمامی نداشت. یک لحظه بی‌اختیار اشک به چشمانش می‌آمد و لحظه‌ای دیگرمی‌خندید و مفتخربود از این که امروز زن آبرومندی است که با تکیه بر تلاش و قدرت اراده‌ی خودش با تمامی‌ی ناملایماتی که می‌توانسته بر سر یک زن در چنین جامعه‌ای برود یک‌تنه مبارزه کرده و همچنان درهم نشکسته است. من هم مفتون قصه‌ی پرغصه‌ی صبر و تحمل و استقامت و مبارزه و یأس و امیدهایش شدم... به افسانه‌ای تلخ بیشتر شبیه بود تا حکایت سرگذشت واقعی یک زن دردکشیده ولی عزت‌مند!

در نوجوانی به عقد مردی که بیست و چند سال از خودش بزرگتر بوده و پیش از این زن و فرزند داشته، درمی‌آورندش. از او صاحب چهار فرزند می‌شود. مرد به بیماری روانی مبتلا بوده و در طول زندگی مشترک بارها او را به بدترین اشکالی مورد ضرب‌وجرح قرار می‌داده. جنون ادواری شوهر، امنیت جانی را از این زن و فرزندانش سلب نموده بوده. بارها زن را تهدید به قتل کرده، با سوءظنی که داشته زن و فرزندان را در خانه حبس می‌کرده، یکبار خانه را با بنزین به آتش کشیده که تمام دارایی زندگی‌شان و جهیزیه‌ی دحترشان را که با مشقت فراهم شده بود به باد فنا می‌دهد. با کندن چاهی در زیرزمین منزل، نقشه‌ی قتل این زن را می‌کشد تا او را در آنجا مدفون سازد و همسایگان‌اند که متوجه می‌شوند و نیت‌اش برملا می‌شود. قاتلی را اجیر می‌کند که در ازای فقط صدهزارتومان کمر به قتل این زن بسته بود اما با روبرو‌شدن با این زن و خلوص نیتی که در کلامش می‌بیند از ارتکاب به این قتل منصرف می‌شود و دو سال بعدتر راز این توطئه در اداره‌ی آگاهی برایش فاش می‌شود و ... بارها پس از این که جرائم مرد آشکار می‌شده و به زندان می‌افتاده، دل این زن به رحم می‌آمده و به آزاد‌شدنش از زندان در پی ناله و زاری‌هایش رضایت می‌داده است؛ چرا که معتقد بوده او بیمار است و... تا سرانجام موفق می‌شود علی‌رغم قبحی که طلاق در میان خانواده‌اش داشته به انجام طلاق مبادرت کند و از این زندگی هولناک رها شود. 17 سال است که زندگی‌اش را از طریق رانندگی سواری پیکان به عنوان تاکسی فرودگاه مهرآباد تهران می‌گذراند. پیکانش فرسوده و قدیمی است (مربوط به اواخر دهه‌ی 40) اما با توجه به فشارهزینه‌های زندگی و تأمین معاش و جهیزیه‌ی دخترانش - که یکی‌یکی به خانه‌ی بخت فرستاده‌شان- ، امکان تبدیل آن را به اتومبیل بهتری نداشته تا لااقل شرایط پیوستن به آژانس تاکسیرانی فرودگاه را پیدا کند. به شیوه‌ی مسافرکشی کار می‌کند و گاه لاجرم شبانه‌روزی، تا چرخ زندگی بچرخد. یکبار از شدت بی‌خوابی نیمه‌های شب در مسیر بازگشت به منزل تصادف می‌کند که خودش مجروح و ماشین‌اش به لاشه‌ای تبدیل می‌شود و به طور معجزه‌آسایی فقط با همت و نیت خیر افرادی از اهالی محل که او را می‌شناختند و با گرفتن وام‌های سنگین از پس هزینه‌های تعمیر ماشین برمی‌آید تا باز بتواند با ماشین‌اش کار کند و منبع درآمدی داشته باشد. بارها به مرحله‌ای می‌رسد که ناامیدی بر او مستولی می‌شود اما استقامت می‌کند و... امروز مهمان گرانقدر من بود!

با ایشان از طریق این پست هدی عزیز آشنا شدم که چه زیبا نوشته بود از ماجرای آشنایی‌اش با این زن ستم‌کشیده ولی مصمم و با اراده و قابل تقدیر. از هدی‌ی عزیز متشکرم که فرصت آشنایی و دیدار امروزم با ایشان را مهیا کرد. مرتب اگرها شکل می‌گیرد در ذهنم! اگر این زن در شرایطی زندگی می‌کرد که در نوجوانی او را شوهر ندهند، اگر اختیار می‌داشت تا تحصیل کند و خیلی زودتر از این‌ها مسیر زندگی خود را عوض کند. اگر قانونی حاکم بود تا حمایت‌اش کند در مقابل ادامه‌ی زندگی در کنار فردی که بیماری روانی‌اش با اولین موارد ضرب و شتم و خشونت خانگی آشکار شده است، اگر زنان ما جوری بار می‌آمدند که تسلیم فرهنگ بسوزوبساز نشوند که دلسوزی‌های نابجا یا تردیدهایش او را از تصمیم به طلاق در شرایط ناامنی جانی و مالی باز دارد، اگر... اگر... اگر! اگر می‌توانستیم شرایط زندگی زنان را تغییر دهیم...


نظرات


...

چه زیبا بود اگر می توانستیم شرایط زندگی حتی یک زن را تغییر دهیم و شاید این زن مادرمان بود .



seyyed

و چقدر زيادند شبيه اين زن و زنان!و چقدر نجيب و باشرافت است او که تن به هر کاري نمي دهد براي نان در آوردن! و چقدر پر ادعاست دولت اسلامي ما که غافل است و بي خبر از همه اينها! و چقدر زيبا و نيکو است فکر کردن و کمک کردن به اينان چون شما! و البته ..... بگذريم.



عالیه

"اگر زنان ما جوری بار می‌آمدند که تسلیم فرهنگ بسوزوبساز نشوند که دلسوزی‌های نابجا یا تردیدهایش او را از تصمیم به طلاق در شرایط ناامنی جانی و مالی باز دارد،" ....

شیرین عزیز! اگر همین جمله شما تحقق میافت.بسیاری از ستمها خود به خود در نطفه خفه میشد!

2- دردناک بود وبسیار قابل درک!



هدی

ممنون از همه صبر و بزرگواري دوست داشتني تون . خانم دکتر منم با اوون خانم موافقم که موقع برگشتن به من گفت : خانم دکتر رو از چند تا روحاني روي هم بيشتر قبولش دارم :)

گفتم که : از هزاران تن يکي تن صوفيند مابقي در سايه او مي زيند .



بي تا

چه زن عجیبی. چه سرنوشتی. قابل تقدیرن این آدمها



سولوژن

و خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که چقدر بعضی چیزهایی که اختیارش چندان دستِ خود شخص نیست می‌تواند زندگی‌ی او را تغییر دهد: کشوری که در آن به دنیا آمده، خانواده‌ای که در آن بزرگ شده، شهری که در آن متولد شده، یا مثلا یکی دو امتحان و چیزهایی از این دست.

عادلانه نیست از نظرم.



نادررودکی

باسلام وصبح بخیر

سرکارخانم احمدنیامتشکرم ازایمیل شما

یه زحمت بکشید و ازمیان اینهمه دوستان واساتید وارسته ودوستارانتان یه استاددرزمینه حسابداری که اولاً باحوصله باشه دوماً درزمینه صنعتی ویابازرگانی تبحر وتجربه داشته باشه وسوماً ترجیحاً درزمینه واردات شمش و... تجربی کارکرده باشند .

wwww.nima110.blogfa.com

naderroodaki@yahoo.com

صمیمانه از زحمات شماسپاسگذارم

(( خیلی دوست داشتم همسرم هم به وبلاگ شمامی اومد ولی بدلیل اینکه بدآموزی داره اصلاً چنین پیشنهادی بهش ندادم !!؟؟؟!))

پیروزوکامیاب







نام
ایمیل
وب سایت http://
نظر