پذيرش سايت

8 سپتامبر 2008

افغانی های دوست و برادر ما!

جنب منزل مادرم کارگران ساختمانی در ساختن بنایی به کار مشغولند. اخیراً مادرم برای جابجایی وسایل منزل از یکی از کارگرانی که آنجا مشغول به کار بود درخواست کمک کرد. مادرم می گفت پسر نوجوان افغانی ای بود که بسیار پاکیزه و مودب بود به نحوی که اگر از کاری که به آن مشغول است مطلع نبود ممکن بود تصور کند فرد تحصیلکرده و نسبتاً مرفهی است. پس از انجام کمکی که از او خواسته شده بود مادرم با او گفت و گو میکند و از حال و روزش جویا می شود. و او برایش تعریف می کند که در این ساختمانی که به کار مشغول اند هم کارگر ایرانی هست و هم کارگر افغانی. آن وقت کارگران ایرانی، او و سایر افغانی ها را در خوابگاه شان در محل احداث ساختمان راه نمی دهند و محل خواب کارگران افغانی از محل خواب ایشان جداست! ...


6 سپتامبر 2008

دیگر هرگز خودت را در معرض تحقیر آدم های کوچک قرار نده!

وقتی دل آدم میشکنه دیگه می شه مثل ظرف چینی شکسته ای که بند زده باشیش.هر چند دوباره قطعات شکسته رو سر هم می کنی اما اون رد جراحت همیشه باقی می مونه ... و هر بار که نگاهت به اون خطوط محو می افته داغ دلت تازه می شه چرا که برخی جراحات هرگز ترمیم پذیر نیستند ...

پ.ن. این یادداشت کیوسک رو که خوندم دلم فشرده شد!


5 سپتامبر 2008

این پیاده های مظلوم!

خیلی دوست دارم پیاده روی کنم مخصوصاً وقتی همراهم، دوست و همدلی باشد. در دیار فرنگستون عادت به دوچرخه سواری داشتم اما اینجا که ممنوعیت هایی در این زمینه حاکم است ناچار به پیاده روی دل می بندم. اما، باری نیست که مسیری را پیاده طی کنم و از ظلمی که بر پیاده های این شهر می رود به فغان نیایم! اینجا نه تنها مسیری امن برای دوچرخه سواران موجود نیست که برای پیاده ها هم طی مسیر بی دغدغه میسر نمی شود. یا چاله چوله ها و یا عملیات کندن و کندن و کندن یا سنگفرش های مدل جدیدی که هنوز پهن نشده از هر سو تکه پاره شده و هر تکه به گوشه یی پرتاب شده، طی مسیر همراه با آسودگی خیال و لذت را ناممکن می سازند. دیگر این که انگار هیچکس به فکر این نبوده که این پیاده رونده های نگون بخت ممکن است خواسته باشند مسیر را به صحبت با یکدیگر طی کنند. هر بیست متری که پیموده می شود به محلی می رسیم که فقط برای عبور یک نفر فضای عبور فراهم است و ناچار باید در امتداد پیاده روی باریک دنبال یکدیگر با عجله طی مسیر کنیم تا بتوانیم به صحبت مان ادامه بدهیم و مرتب از یکدیگر عذرخواهی کنیم که پشت یا جلوی همدیگر راه می رویم. و در اغلب اوقات نیز حین عبور عین توپ مرتب از سطح پیاده رو به سطح خیابان پاس کاری شویم!


4 سپتامبر 2008

یاد قلک به خیر :)

کسی یادش هست قلک چیه؟! هم سن و سالهای من که خوب یادشونه، اما بین امروزی ها چی؟! کسی از شما قلک های کوزه ای رو که بین انواع صنایع دستی فروخته می شد و به رنگهای مختلف تزیین می شد یادتون می آد؟ یه روزی سکه های ما ارزش داشتند، بجه ها سکه هایی رو که پاداش یا عیدی می گرفتند می ریختند توی قلک هاشون که مرتب بلندشون می کردند و صدای جیرینگ جیرینگ پولهای داخلش رو در می آوردند و هر چی قلکه سنگین تر می شد دل شون بیشتر آب می شد تا یه روز برسه که پر بشه و بشکوننش. اون روزها وقتی قلک رو می شکستی یه عالمه پول از توش در می اومد که می تونستی باهاش یه اسباب بازی درست و حسابی بخری ...

امروز اتفاقی دیدم در یکی از تبلیغات تلویزیونی جایی که قرار بود به صرفه جویی اشاره بشه تصویر یه قلک رو نشون داد. فکر کردم یعنی بچه های امروز می دونن قلک یعنی چی؟ شاید هم می دونن اما دیگه به جای سکه توش چک پول می ریزن. راستی چک پولهای جدید قراره چند تا از صفرهاش حذف بشه ؟ سه تاش ؟ یا شایعه س ؟!


3 سپتامبر 2008

کاش زنی بستانم برای شوهرم ...

سحر عزیز داشت از یافته های سفر اخیرش برای مشاهده کوچ گروهی از ایل بختیاری برای من و طه و پوریای عزیز می گفت و عکس های زیبایی را که با دوستانش گرفته بودند نشان مان می داد. به تصاویر زنان اشاره می کرد و می پرسید "به نظرتان چند ساله باشند؟" و ما مرتب درمی یافتیم که سن زنان، بس کمتر از آنی بود که حدس می زدیم و تصور می کردیم. زنان، در جوانی، به زنان سالمند شباهت داشتند.

برای مان گفت نوعی تقسیم کار عملاً در میان زنان و مردان وجود دارد به نحوی که عمده ی کارها را اعم از کارهای سخت و کارهای ظریف تر را زنان انجام می دهند و مردان غالباً نشسته و سیگار می کشند و یا پذیرایی میشوند. تصاویر نیز گویا بود!

در ادامه تصویر زنی را نشان مان داد که هنوز به میانسالی نرسیده آرزویش این بود که بتواند زنی دیگر برای همسرش اختیار کند شاید به این طریق از فشار سنگین کارهای که می بایست روزانه به انجام برساند کاسته شود و وظایف طاقت فرسایی را که او مانند سایر زنان ایل به انجام می رساند بین خود و آن زن تقسیم کند....


2 سپتامبر 2008

روزه تون مبارک !

با دوست خوبم تلفنی صحبت می کردم داشت می گفت تازه افطار کرده و من خواستم در ازای مطلع شدن از روزه داری اش؛ جمله مناسبی بگویم ناگهان گفتم : روزه ات مبارک! (فکر کنم در اثر دریافت پیامکی بود که تازه دریافت کرده بودم و طی آن نوشته شده بود حلول ماه رمضان مبارک) اون هم خندید و گفت بله و صد سال به این سالها :)

خلاصه فکر کردم این جا هم بیایم و بگویم روزه ی شمایی که روزه دار بوده اید هم مبارک ! در افطار شما با خوردن آش رشته شریک شده ام. در ضمن از شما بپرسم ماه رمضان چه چیزی را به ذهن شما می آورد؟ چه چیزی را بیشتر تداعی میکند؟


31 اوت 2008

دکتر جون سلام :)

امروز تازه خبری رو که در صفحه اول روزنامه اعتماد دیروز (9 شهریور 1387) منتشر شده بود دیدم: دولت طی بخشنامه ای به کار بردن عناوین "دکتر" و "مهندس" و سایر القاب مشابه را در نامه های دولتی ممنوع اعلام کرد" در این بخشنامه همچنین تاکید شده: "در گفت و گوهای روزمره ادارات دولتی نیز دیگر کسی حق ندارد از عناوین مذکور برای مخاطب قرار دادن دیگران استفاده کند"

حالا به دلایل پشت این موضوع کاری ندارم اما مونده م بعضی از این همکاران ما که تمام دار و ندارشون همون تیتر ناقابل بوده که وقتی اون رو ازشون می گیرن دیگه به قول بعضی ها هیچی تهش نمی مونه چطوری می خوان با وضعیت جدید کنار بیان. قیافه هاشون وقتی دیگه فقط قراره آقا و خانوم فلانی خطاب شون کنند و نه آقای دکتر و خاتوم دکتر تماشاییه :)


28 اوت 2008

تا عشق بورزیم و یاد بگیریم!

بهترین معلم آن نیست که توان پاسخ به همه سوالات را دارد، بهترین معلم آن است که سوال ایجاد می کند! (ص 26)

حتی در قبال این خطر که احمق به نظر بیایی و مردم سرشان را تکان بدهند و در گوش یکدیگر نجوا کنند که تو دیوانه ای، به چیزهای نو بپرداز! (ص 29)

پاسخ های دل همیشه ساده است، عقل ماست که جوابهای پیچیده سرهم می کند! (ص 42)

اهمیتی ندارد که از چه دوربینی برای عکاسی سود می بری، یک عکس را یک دل روشن و عاشق می سازد، نه یک دوربین. (ص 51)

انرژی نیازمند توجهی همیشگی است که از عشق سرچشمه می گیرد! (ص 63)

کافی نیست که یک عکاس خوب باشی. لازم است که آدم خوبی باشی که عکس هم می گیرد (ص 78)

ما به دنیا آمده ایم تا عشق بورزیم و یاد بگیریم! (ص 76)

نقل قول ها همه از کتاب "ذن عکاسی" است. نوشته ی پل مارتین لستر، برگردان جواد منتظری، نشر ماه ریز 1383

پ.ن. الآن دیدم در پست قبلی ام در باره ی این کتاب هم مواردی مشابه رو آورده بودم ولی بعضی هاش متفاوتن :)


27 اوت 2008

آشپزی بکنیم یا نکنیم!

از مقابل اغذیه فروشی ای رد می شدیم راننده تاکسی اشاره کرد به ازدحامی که توسط مشتریان ایجاد شده بود و گفت این زنها و دخترها رو ببینید. اینروزها 80 درصد دخترها آشپزی بلد نیستن. ناهار و شام شون شده ساندویچ ؛ یکی برای خودشون می گیرن یکی هم میدن شوهرشون سیر شه صداش در نیاد!

یادم افتاد در مالزی که بودم دوستی که سالها اونجا اقامت داشتند می گفتند در آن کشور رستوران ها و اغذیه فروشی های متعددی با نرخ های گوناگون وجود دارد و یکی از دلایل آن این است که زنانی که شاغل هستند بتوانند از خدمات آنها بهره مند شوند و به عرصه ی اشتغال وارد شوند و ضرورت آشپزی کردن ایشان را از کار و فعالیت اقتصادی باز ندارد. آن روز از شنیدن این ایده خیلی خرسند شدم.

دیگر این که توانایی آشپزی چیز خوبی است، چه بهتر که هم مردان مان یاد بگیرند و هم زنان مان! و اگر زنان و مردان مان هر دو قصد فعالیت اقتصادی و گرداندن چرخهای اقتصاد و نیل به اهداف توسعه را دارند چه اشکالی دارد که آشپزها بپزند و زنان و مردان از دستپخت لذیذشان بهره مند شوند


26 اوت 2008

باورم بشود ...

همه ی آن روزها

اینک

به سر رسیده است

و دیگر

رنگی ندارند روزهایم که به درخشش گل آفتابگردان بود

خاطره هایم این روزها

سیاه و سفید شده اند

روزهایی که پیام دل

از نگاه بر می خاست نه از کلام

روزهایی که زندگی

ارغوانی بود، سبز بود، عطر لیمو داشت

روزهایی که

باران

مست مان می کرد

زیر چتری از برگها

روزهای خنده های از ته دل

روزهای همیشه و مطلق و مهر

باورم بشود!