پذيرش سايت

14 مارس 2010

همه ی بانک های من!

اخیراً متوجه شدین که چهره ی بانک ها در سطح شهر تهران چقدر متنوع و به اصطلاح "مدرن" شده است؟ و چه حد چه داخل و چه بیرون شان از تصویری که ما از بانک ها داشتیم متفاوت شده است. این همه رنگ ها و نمای جدید را دریابید!


13 مارس 2010

کلمات قصار :)

شما نوشته های مرا نه برای آنچه می نویسم بلکه برای آنچه نمی نویسم و شما می خوانیدشان دوست دارید!

پ.ن. این رو می گن یه جور "مینیمال نویسی" به سبک قدما که نسل من به اون ها تعلق داره :)

پ. ن.2- از آن جا که کلمات قصاری که بیان کردم تا حدی حکایت از خودشیفتگی داشت به نظرم رسید یک مورد دیگر هم بیان کنم تا مورد قبلی تلطیف شود و بنا بر این اینک مورد دیگری از کلمات قصار امروزم را در معرض دید قرار می دهم به این شرح: هیچکس خیار را در میان میوه ها جدی نگرفت چون به نظرشان بی خاصیت بود و سبز هر چند آب دار!

پ. ن. 3: به نظرم این مورد نیز چندان خشنود کننده نشد، کمی "آبدوغ خیاری" شد انگار!! و البته همچنان به خواندن آنچه من نمی نویسم ادامه دهید! لطفاً، عجالتاً


8 مارس 2010

به جای من و تو، "ما" بشویم :)

یکی از شیوه های حل و فصل بگو مگوهای روزمره میان شرکای زندگی اینه که به جای این که مسائل مون رو به خودمون یا فرد مقابلمون ارجاع بدیم به "ما " ارجاع بدیم. یعنی به جای صحبت از خود یا دیگری، اون امر "مشترک" رو که مسئله ساز شده موضوع صحبت قرار بدیم. مثلاً به جای این که بگیم" "تو اصلاً عاطفه نداری!" بگیم " بین ما زیاد پیام های عاشقانه رد و بدل نمیشه"! به این ترتیب انگار که هیچکدوم از طرفین مقصر شناخته نشده اند و مشکل موجود مشکل طرفین رابطه و اصلاً "خود رابطه" هست که بنابر این هر دو طرف می بایستی اقدامی برای حل و فصلش بکنن نه فقط یه نفری که مقصر تشخیص داده شده. و به این ترتیب انگار که نگران رابطه باشیم هر دو تلاش می کنیم که "اصل رابطه" زیر سوال نره و پایدار باقی بمونه. این راه حلی خوبیه که فقط از طریق ارتباط متقابل و اصلاح نحوه ی گفت و گوی زوجین می شه بهش دست یافت. آسونه، امتحانش کنین :)

پ.ن. البته این نکته ای بود که در یک کتاب روانشناسی خونده بودم و خیال داشتم در کلاس جامعه شناسی خانواده در موردش حرف بزنم. از خودم نیست!


3 مارس 2010

چه چیزی خوشحال تون می کنه؟!

می دونم سوال سختیه اما اخیراً داشتم فکر می کردم که چه چیزی آدم رو این روزها خوشحال می کنه. اگه سخت گیر نباشیم می بینیم چیزهایی که ما رو می تونن خوشحال کنن خیلی متعدد و متنوع هستند. بچه که بودم هنگامی که با خانواده ام در شهرستان زندگی می کردیم چیزی که واقعاً من رو خوشحال می کرد شنیدن این خبر بود که مادربزرگم قراره از تهران بیان دیدن مون. این روزها بسیاری چیزهای دیگری هستند که خوشحالم می کنند. به نظرم همین که هنوز چیزهایی باشه که آدم رو خوشحال بکنه ارزشمنده. لازم نیست اتفافات خارق العاده ای بیافته تا خوشحال بشیم. خیلی امور ساده و کوچک می توانند شادی رو به زندگی مون بیارن ... بهش فکر کنین! فکر کردن به شادی های دست یافتنی و این که قدرشان را بدانیم کار بدی نیست. عذاب وجدان نگیرید!


26 فوريه 2010

محصولات شکمی در اولویت اند!

باران به شدت در حال باریدن بود. حدود چهل و پنج دقیقه ی تمام در اغذیه فروشی ای که ساندویچ های ویژه ای با نام "زاپاتا" عرضه می کرد در صف مشتریان پرو پا قرصی از اقشار مختلف جامعه قرار گرفتیم در حالی که نگران این بودیم که سرانجام در پی این انتظار طولانی موفق به نایل شدن به تماشای فیلم پرطرفدار "به رنگ ارغوان" که سینما فرهنگ سئانسی در ساعت 11 و نیم شب به آن اختصاص داده بود نشویم. هنگامی که از آن اغذیه فروشی پر ازدحام به فاصله ی چند دقیقه خود را به محل سینما رساندیم متوجه شدیم چراغ ها خاموش است و فرد مسئول گیشه با شرمندگی تمام از ما پوزش طلبید که به دلیل این که هیچ فرد دیگری مشتری این سئانس در آن وقت شب نبوده است سینما تعطیل شده است و بلیط هایمان را پس دادند. خلاصه. به نظر می رسد همچنان محصولات شکمی بر محصولات فرهنگی می چربند :)


19 فوريه 2010

باید هر روز ...

با ارنستوی عزیز موافقم. و اضافه می کنم باید هر روز شکست و از نو خود را ساخت، هر روز افتادن را تجربه کرد و از نو برخاست. زندگی محل افتادن های مکرر و برخاستن های جدید است. این تجربه ی زندگی است! اینجاست که نباید کم بیاوریم ...


16 فوريه 2010

لینکدونی مرتب به روز می شود!

از وقتی که بلاگرولینگ مشکل پیدا کرد قرار بر این شد که لینکدونی را از طریق گوگل ریدر برقرار کنیم. از آنجایی که تعداد وبلاگ هایی که به آنها لینک داده ام نسبتاً زیاد است تصمیم گرفتم هر بار که صفحه باز می شود فقط 50 لینک از میان تعداد بسیار لینک های موجود در فهرستم قابل مشاهده و دسترسی باشد که آنها هم صرفاً وبلاگ هایی هستند که به تازگی توسط صاحبان شان "به روز" شده باشند بنابراین همواره (50 عدد از ) جدیدترین وبلاگ هایی که به روز می شوند در صفحه ی من دیده می شوند و بنابر این اگر وبلاگ شما بتازگی به روز شده باشد در وبلاگ من مشاهده خواهد شد و اگر مدتی کم کار بوده باشید قاعدتاً در این صفحه ملاحظه نخواهید شد. هنوز بعضی دوستان با این رویه آشنا نیستند و مرتب از من می پرسند چرا وبلاگ ما را که لینک کرده بودی حالا حذف کردی و مگر ما چه کرده بودیم و اینها. از آنجا که توضیح انفرادی وقت گیر و مکرر می شد اینبار تصمیم گرفتم این توضیح را برای همه بیان کنم تا رفع سوء تفاهم بشود. یکی از همین موارد در کامنت های پست قبلی دیده می شود. به پیر به پیغمبر من با وبلاگ کسی دشمنی ندارم و طبق رویه ام به هر وبلاگی هم که متوجه بشوم به من لینک داده است لینک می دهم مگر مواردی که ....


14 فوريه 2010

سرطان برست :)

گرفتاری های مسئولان رسانه های وطنی در مورد گزارش افتتاحیه المپیک زمستانی در ونکوور کانادا که در سایت خبرآنلاین در اینجا منعکس شده بود مرا به بحر تفکر فرو برده بود که ناگهان در پنجره ی دیگری که در زمینه ی کار مطالعاتی ام باز کرده بودم به این شکل نوظهور اشاره به سرطان سینه در زنان برخورد کردم و دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم! در بند سوم که فعالیت های مرتبط با سلامت زنان را گزارش کرده اند نوشته شده: جلسه آموزشی پاپ اسمير و سرطان برست! و اندکی پایین تر هم به "خودآزمایی برست" اشاره شده است

حالا قبول که برخی، طبق تجربه ی خودم ، حتی در سطح دانشگاه هم با عنوان کردن نام درست تر این عضو بدن که با حرف پ (!) آغاز می شود، حتی در قالب یک گزارش علمی مشکل دارند و من درک می کنم و مراعات می کنیم اما دیگر کلمه ی " سرطان سینه" که دیگر در رسانه های ملی، بارها در موردش گزارش نوشته و منعکس شده چه گناهی کرده بود که می بایستی به واژه ی نامانوس غربی آن یعنی برست مبدل شود؟! این واژه ی "منحوس" بیگانه به واژه ی فارسی وطنی ما ارججیت دارد؟! آن وقت بعضی به ما ایراد می گیرند که شما غربزده هستید و درسهای تان از غرب آمده است :)

پ.ن. با تشکر از استاد کرام الدینی عزیز یادداشت مرتبط ایشان را نیز حتماً بخوانید.


13 فوريه 2010

در پس مسئله ی سقط جنین عمدی!

فیلم "ورا دریک" Vera Drake دهه ی 1950 انگلسنان را به تصویر می کشد با شخصیت های داستانی که عمدتاً در حوزه ی همسایگی متعلق به طبقه ی کارگر به سر می برند و ارتباط کاری ایشان را با افراد طبقات بالاتر مرتبط می سازد. از آن خانه های تنگ و تاریک و سبک زندگی به ناچار مقتصدانه که در سطح پوشاک و اغذیه و هر یک از اسباب و اثات خانه خود را نمایان می سازد در شرایط فشار مالی که خانواده های قشر کم درآمد در سالهای اولیه ی پس از جنگ دوم جهانی تجربه می کردند. انگلستان با جامعه ی به شدت "طبقاتی" class society خود مشهور بوده و هست و در این فیلم ما شاهد تفاوت های چشمگیر طبقات بالا و پایین در زمینه ی یک موضوع اجتماعی واحد هستیم: سقط جنین. صحنه ها در سالهایی اتفاق می افتد که سقط جنین هنوز در انگلستان غیرقانونی تلقی می شود ... تجربه های متفاوت دختران و زنانی از طبقات و پیشینه های متفاوت اجتماعی اقتصادی و حتی قومی در معرض دید قرار می گیرد و تفاوتی که "قدرت و پایگاه اجتماعی اقتصادی" می تواند هم در میان تجربه کنندگان عمل سقط جنین و هم در میان افراد سرویس دهنده در جهت این عمل به بار آورد در طرز برخوردها نسبت به این عمل و اطمینان هایی که هست یا نیست را شاهد هستیم. هنرپیشه ی نقش اول زن در این اثر هنری به نظر من بازی فوق العاده ای ارائه کرده است دراین نقش دشوار. توضیحات بیشتر را در اینجا می خوانید اما شاید پیش از آن موفق شوید به نسخه ای از این فیلم اجتماعی ارزشمند دست یابید! و شاهد شرایطی باشید که خیرخواهی با مسائل حقوقی و قانونی درگیر می شود، شرایطی که بسیاری از جوامع و من جمله جامعه ی خود ما همچنان درگیر آن است و نهایتاً سلامت زنان را نیز تحت الشعاع قرار می دهد.


11 فوريه 2010

سیر نزولی کیفیت-مدار

مدتی است که برخلاف چند سال گذشته، فراوانی دوستانم سیر نزولی طی می کند. این شاخص در قاموس جامعه شناسان به معنای نوعی کاهش حمایت اجتماعی است که ظاهراً نشانه ی خوبی نیست. به یک معنا حکایت از کاهش سرمایه ی اجتماعی فرد دارد یعنی شبکه ی اجتماعی مبتنی بر کنش های اجتماعی هدفمند و تعامل و اعتماد متقابل. البته اگر به صورت ظاهر ننگریم و کیفیت دوستی ها را هم در نظر بگیریم آن وقت شرایط فرق می کند. در واقع دارم از کمیت کم می کنم و بر کیفیت رابطه دوستی هایم می افزایم حتی اگر به قیمت کاهش تماس ها بوده باشد.

همه ی ما در شرایطی قرار می گیریم که از روی ادب یا نوعدوستی یا ملاحظات انسانی به تداوم رابطه هایی می اندیشیم یا درگیر روابطی می شویم که از عمق چندانی برخوردار نیستند اما شما هم ممکن است زمانی به خود بیایید و متوجه شوید این طرز رفتار یا برخورد یا ملاحظات، ممکن است مورد سوء برداشت قرار بگیرد، انتظاراتی ایجاد کند که شما امکان پاسخگویی به آنها را ندارید، و نا بجا سوء تفاهماتی را بر بیانگیزید که ناگهان متوجه می شوید زیان شان بر فایده شان می چربد. خیلی از دوستانی را یافته ام در چارچوب ارتباطات وبلاگستان و یا محل کارم که برای شان احترام قائلم و محبت شان را ارج می نهم، هنگامی که برایم پیام دوستی می فرستند استقبال می کنم، به ایشان میگویم هر گاه مایل بودند شنوای درددل هایشان هستم، و ابراز لطف شان را با پیام تشکر پاسخ می دهم، چه بسا شخصاً هم از راهنمایی های شان و کمک هایشان برخوردار شده ام، اما یادآور شده ام که مسلماً پاسخ من و قدردانی ام با آنچه دریافت می کنم برابری نکرده و نخواهد کرد. روزی بود که فردی از این مجموعه دوستان، از من خواست که او را به برادری بپذیرم، بنا به همان احساس ادب و احترامی که برایش قائل بودم پذیرفتم اما ایشان نمی دانست که بسیاری دیگر هم بوده اند که به من پیشنهاد رابطه ی برادری داده اند و البته هنگامی که در مقام خواهری قرار می گرفتم می بایستی در عمل مرتب از اینگونه برادران و خواهرانم احوالپرسی کنم، وظائف خواهری به جا آورم، به ابراز لطف های خالصانه شان پاسخ مقتضی بدهم و .. در عمل، البته که با این همه مشغله و گرفتاری ها و مسئولیت ها مسلماً نمی توانستم. نتیجه این که از آن طرف، گله گذاری های طرف مقابل شروع می شد که چرا کم لطف اید و چرا به موقع به پیام هایم پاسخ ندادید، چرا سرد پاسخ دادید، چرا بی اعتنایی کردید، چرا مرا ندیده انگاشتید، و چرا های دیگر.

مدتی است که دیگر ملاحظات را کنار می گذارم. با صراحت بیشتری از وجود مشکلات و محدودیت هایم صحبت می کنم و به مهارت "نه گفتن" مسلط تر شده ام. کسانی که مرا می شناسند می دانند که پاسخ ندادنم به دوستی ها نشان از عدم تمایلم نداشته است، نشان از این دارد که دیگر مایل نیستم کسی یا کسانی را به اشتباه بیاندازم یا دچار توهم کنم. به خصوص که با افزایش سن هم، قابلیت های نظارتم بر لحن و کلام و واکنش های عاطفی ام را هنگامی که با گله گذاری های کلامی و غیر کلامی و رفتارهای شیطنت آمیز خاص روبرو می شوم از کف داده ام. مرا همراه با قابلیت هایم و ظرفیت محدودی که دارم بشناسید و همانگونه بپذیرید. سلامت باشید :)